منو تنهايي و يك حس غريب
که می توانستی چند صباحی چون من باش
بیندیشی
آن چیز که من می اندیشم
ببینی
آن چه من می
احساس کنی
آن گونه که من احساس میکنم

دریابی
آشفتگی
ترس
تحسین
و دوستی را
که نسبت به تو احساس میکنم
همه را یکباره و با هم
اگر می توانستی ببینی
که دنیای من
چگونه سرشار از مسئولیت هاست
و عجیب آن که
هر لحظه به تو می اندیشم
می دیدی که
چه شادی را به من ارزانی داشته ای
می دیدی که
تا کجا شادمانم که می توانم
بخندم
سرخوش باشم
و آزاد چون کودکان
این همه را از تو دارم...
به هر کس دل سپردم بی وفا شد
چو پابندش شدم از من جدا شد
نمی دانم که اول بی وفا بود
و یا نازش کشیدم بی وفا شد. . .
عشق فاصله بین بودن و نیستی است
همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست . . .
خیلی ها میروند تا ثابت کنند که تا همیشه عاشقند . . .
تا کجای قصه ها باید زدلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت
تابه کی باضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرارآرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار
این همه از یک عمر مستی کردنم *سالها شبنم پرستی کردنم *
ای دل زهر جدایی را بخور*چوب عمری باوفایی را بخور*
ای دلم دیدی که ماتت کردو رفت *خنده ای بر خاطراتت کردو رفت*
من که گفتم این بهار افسرده نیست *من که گفتم این پرستو رفتنی است*
آه عجب کاری به دستم داد دل *هم شکست و هم شکستم داد دل.......!
برای خریدن عشق هر که هرچه داشت آورد ، دیوانه هیچ نداشت و گریست ،
گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید اما هیچکس ندانست بهای عشق اشک است .
من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم ........
چون ندارم محرمی بازیچه دلها شدم ..........
دلت رو به کسی بسپار که لیاقت داشته باشه
نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه
چشمات رو با نگاه کسی آشنا کن که زندگی تورودرک کنه
سرت رو رو شونه های کسی بزار که که از صدای تپش های قلبت تورو بشناسه
آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه
لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه
رویاهات رو با چهره کسی تصویر کن که زیبایی رو احساس کنه
چشم به راه کسی باش که تو رو انتظار کشیده باشه
عاشق باش ..... اما عاشق کسی که تک تک سلولهاش تقدس عشق رو درک کنه .
عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور
گدایی کنی آن وقت است که دیگر عشق نیست
صدقه است . . . . . . . . .
باز کن پنجره را
من هنوز
به نسیم نگهت محتاجم
باز کن پنجره را
به کناری بزن آن سایه مات
که شده فاصلهی دیدارم
یاد باد آن شبها
دختران فلکی
همه از چشمک ما خندیدند
آسمان خشم گرفت
رعدی زد
لرزه بر سینه ام افتاد و هنوز
دلم از عشق نشانی دارد
باز کن پنجره را
بگذار
دیده در چشم تو افتد بازم
بگذار
زندگی را به
نگاهت بخشم
تا مگر آن دل سنگت بپذیرد شاید
که من آن عاشق دیوانه غم پردازم
باز کن پنجره را...